چطور در برابر مشکلات دوام بیاوریم؟

چطور در برابر مشکلات دوام بیاوریم؟

بی رحمانه ترین حالت زیستن اینجاست که ما هرچقدر هم خشمگین، خسته، غمگین، سوگوار و ناامید باشیم؛ زندگی در جریان است و ادامه دارد. ما بی رحمانه ادامه پیدا می کنیم و دوام می آوریم. اینستا را بستم و موبایلم را روی میز گذاشتم. چقدر عجیب و تلخ “ما بی رحمانه ادامه پیدا می کنیم و دوام می آوریم”! دوام آوردن در ساده ترین شکل شاید به معنای تحمل با وجود شرایط سخت باشد. آخرین تجربه تو از دوام آوردن را یادت می آید؟ فکر می کنم همه ما در طول روز حداقل درباره یک چیز تحمل و تاب آوری داریم.

فرسودگی

یک سال اخیر به تنهایی با مشکلاتی در زمینه کار مواجه شدم که هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم از پسشان بر بیایم. اوایل که استخدام شدم خیالم راحت بود و درگیر یک سری کارهای روتین بودم و همه چیز برایم آشنا و امن بود و نهایت چالش هایم مشکلات فنی سایت بود که با چند سرچ قابل حل بودند. چند وقت بعد توقعات از من بالا رفت و مسئولیت ها بیشتر شد و از اینکه نتیجه کار چند نفر به کار من بستگی داشته باشد فراری بودم.

هر روز با استرس درباره تسک های مشخص و اضطراب فرداها و نتیجه های نامعلوم می گذشت و نقش قربانی را زندگی می کردم؛ دائما فکر می کردم دارند سعی می کنند اذیتم کنند. هر روز صبح با فکر اینکه “نمیخوام سرکار برم…” از خانه بیرون می رفتم؛ کل روز منتظر تمام شدن تایم کاری همه چیز را تحمل می کردم و شب ها با فکر اینکه “فردا استعفا میدم” می خوابیدم.

 

من یک ربات نیستم!

حس بدی داشتم، تمام طول روز پشت میز به خودم می گفتم: “تو یک ربات نیستی…”

افکارم پر از رشته های درهم برهم است. وقتی بین شلوغی های زندگی روزمره گیر می افتیم ممکن است بعد از یک مدت طولانی به خودمان بیاییم و متوجه شویم که دقیقا مثل یک ربات فقط از الگوریتم های تکراری استفاده کرده ایم و از لحظه های ناب زنده بودن غافل شده ایم. فکر می کنم، آخرین باری که متوجه جریان خون در رگه هایم شدم چه زمانی بود؟ یا آخرین باری که متوجه دم و بازدمم شدم چه؟ بین شلوغی خیابان ها وقتی پشت چراغ قرمز بودم؛ متوجه زیبایی ماه وسط آسمان شدم؟

حالم خوب نبود؛ عصبانی می شدم وقتی فکر می کردم باید سر تایم در محل کار حاضر باشم و تا انتهای روز پشت میز در حال کار کردن و زل زدن به مانیتور باشم. در نهایت شب که خانه می رفتم باز هم کارهای باقی مانده را انجام می دادم و با خستگی و استرس سعی می کردم بخوابم. تقریبا هیچ زمانی برای تفریح با دوستان و خانواده خالی نمی گذاشتم و مهم تر از همه هیچ استراحتی نداشتم. این زنجیره برایم به معنای بدبختی بود؛ یک زندگی خاکستری از روی ترس.

لذت های کوچک

از وقتی که به خاطر دارم صبح ها در مسیر خانه تا مدرسه، خانه تا سرکار و خانه تا دانشگاه به اینکه “وقتی برگردم کارهای مورد علاقه ام را انجام میدم” فکر می کردم. و تقریبا بیشتر اوقات وقتی برمی گشتم؛ سرگرم نقاشی و رنگ آمیزی، فیلم و سریال و کتاب خواندن بودم. این روزها به دلیل شلوغی روزها و مسائل کاری تقریبا وقت و حوصله ای برای کارهای مورد علاقه ام باقی نمی ماند. یک روز بین شلوغی ها و فکر کارهای مورد علاقه ام؛ تصمیم گرفتم روزانه ۱۵ دقیقه از خوابم بدزدم.

لذت های کوچک

هر صبح ۱۵ دقیقه زودتر بیدار می شدم و زیر پنجره اتاقم کنار گلدان هایم؛ مشغول خواندن کتاب و نوشیدن چای با عطر دارچین و گل محمدی می شدم.۱۵ دقیقه هایی که مرا به زندگی وصل کرد و قلبم را سرشار از حس زیستن در لحظه می کرد. تقریبا دیگر عصبانی نبودم شاید چون داشتم برای خودم وقت می گذاشتم.

کارهایی که حالم را بهتر می کرد

  • دم کردن چای یا قهوه
  • قهوه دمی با موکاپات
  • کتاب خواندن
  • روشن کردن عود و شمع موقع انجام دادن کارها وقتی تنها هستم
  • گوش دادن به موسیقی بی کلام
  • رسیدگی به گل و گیاه ها
  • نوشتن روی برگه های کاهی
  • قدم زدن و عکس گرفتن از آسمان
  • پازل چیدن
  • معاشرت با عزیزان
  • تماشا کردن فیلم و سریال
  • نقاشی کشیدن

ناامیدی

از کلمه اخبار متنفرم و حس بدی نسبت به موضوعات سیاسی دارم. روزهای سیاه و خبرهای وحشتناک. هنوز هم باورم نمی شود که چه روزهای نفرین شده ای را گذراندم و با چک کردن قیمت دلار، طلا و دورتر شدن از هدف ها و آرزوهایم غصه خوردم. اینترنتی که خاطره شده بود و شغلی هم برایم باقی نمانده بود. جوابی برای یک ساعت آینده و اتفاقاتش وجود نداشت و امید… امید یک رویا بود. کاری از دستم برنمی آمد، به وجود داشتن مجبور بودم و فقط می نوشتم. تنها چیزی که برایم جالب بود و کاملا متوجهش بودم این بود که دیگر هیچ خبری از دغدغه ها و استرس های کاری وجود نداشت و درواقع هیچ اهمیتی نداشتند. تنها یک چیز مهم بود؛ زنده بودن!

کوشش

در نهایت سوالم را اینطور می پرسم که: هدف من از این عمر کوتاه چیست؟

بعد از همه آن روزها و هیچ کاری نکردن با شعری از آقای سعدی روبه رو شدم:

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

که اگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

چه کاری از دستمان برمی آید؟ جز اینکه از چیزهایی که باقی مانده مراقبت کنیم و به قدر وسع خودمان تلاش کنیم؟ به هر حال زندگی ما را به دنبال خودش می کشاند و در نهایت بی رحمانه ادامه پیدا می کنیم.

“بالاخره تونستم…”

گاهی آدم عجولی می شوم؛ یک جورهایی می خواهم زود به نتیجه برسم تا احساس امنیت خاطر داشته باشم و از بلاتکلیفی می ترسم. در مواجهه با چالش های مختلف هم وقتی چند بار تلاش می کردم و به نتیجه ای نمی رسیدم تقریبا جا می زدم. معمولا می دانم که اقداماتم برای حل چالش ها و مسائل نتیجه دارد چون هر راهی را امتحان می کنم… اما اگر طولانی شود و امیدم کم رنگ شود ناتمام رها می کنم.

روزهای سخت کاری باعث شد یک مسیر کاملا جدید و مه آلود را شروع کنم. همان روزها متوجه شدم که مدام داخل ذهنم در حال بحث کردن و حرف زدن با خودم هستم و حتی تلاش می کنم خودم را قانع کنم که همه چیز بهتر می شود… اما به نظرم واقعیت این بود که هیچ چیزی قرار نیست بهتر شود.

درواقع این من هستم که باید همه چیز را به سمت بهتر شدن ببرم. هنوز هم سخت ترین کار دنیاست برایم. در حال حاضر بعد از چالش هایی که داشتم و گذشتن؛ باور دارم که راه حل ها زیاد هستند و هنوز با کوله باری از ناامیدی ها، خستگی ها و استرس تلاش می کنم که نمیشه ها را به بالاخره تونستم تبدیل کنم.

حداقل اگر نتیجه هم مطلوب نباشد حسرت شایدها و اگرها را با خودم حمل نمی کنم. پیشنهاد می کنم کتاب های:

در نهایت بنظر من دوام آوردن یعنی مراقبت کردن از چیزهای کوچک، تلاش کردن به قدر وسع، و پذیرفتن اینکه هیچ چیز خودش بهتر نمی شود. این ما هستیم که باید آرام آرام بهترش کنیم. بی رحمانه ادامه پیدا می کنیم، اما این ادامه دادن وقتی معنا پیدا می کند که یاد بگیریم از چیزهایی که باقی مانده مراقبت کنیم و “نمیشه” ها را کم کم به “بالاخره تونستم تبدیل کنیم.”

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *